بازی تقدیر

شگوفه سرخوش 

 

باز هم شبی دیگر فرا رسید و روز پا به فرار گذاشت. آسمان با حضور ماه و ستاره ها، مثل همیشه زیبا شده بود. عکس نقره ای مهتاب در حوضچه ی حولی خود نمایی میکرد. و من با هر نگاهی که به  آسمان می انداختم، جانی دوباره میگرفتم. آرامش خاصی بر خانه حاکم بود. همگی چشم های شان را به دستان مهربان خواب سپرده بودند و تنها من بودم که امشب خواب از چشمانم پریده بود. من بودم و ذهنی غرق در سؤالات. دنبال کسی میگشتم که جواب حداقل یکی از سؤالات مرا بدهد. به یاد دوران های تلخ یا شاید هم شیرین کودکی ام می افتم که چگونه گذشت. هر لحظه اش مثل خواب از پیش چشمانم عبور  میکند. بعضی وقتها میگویم ای کاش همه ی آنها کابوسی بیش نبودند. اما چه میشود کرد با این بازی تقدیر. یاد روزهایی میافتم که به جای عروسک، اسباب بازی های ما پوچگ مرمیها بود. یاد روزهایی میافتم که آرامش و امنیت را فقط در چشمان مهربان پدر و مادر  می شد جستجو کرد. چون صدای تیر و تفنگ هیچگاه ما را آرام نمی گذاشت. اما بعضی وقتها روزهای آرام و لحظاتی خوش هم داشتیم. خانواده ی ما -که شامل پدر، مادر، برادر بزرگتر، من و برادر کوچکترم می شد-، خانواده ی بزرگی نبود، اما همیشه پر از مهر و محبت و صفا بود. پدرم را با نام جاوید می شناختند و پدر همیشه مادر را ملالی صدا میکرد. برادر بزرگترم خالق نام داشت و برادر کوچکترم صبور. خالق 19 ساله بود و صبور 8 ساله. و من در  آن زمان فقط 11 ساله بودم. چه روزها و چه شبهای سختی بود. هر روز ما با صدای تیر و تفنگ شروع  میشد که نشان دهنده ی آغاز جنگی دیگر بود و هر شب با صدای ناله ی هزاران مادر و  تصویر جسدهای  زنده به گور شده ی صدها انسان به خواب می ر فتیم. صدایی ناله ی مادرانی که از غم از دست دادن فرزاندان چون دسته گل شان کمر خم کرده بودند. امروز صبح ‌ذهنم درگیر گذشته بود و هر لحظه، روزی به یادم می آمد که  تنها من و برادرم خالق در خانه بودیم و طالبان وارد خانه ی ما شدند و به زور سلاح خالق را بردند به جایی که هیچ کس نمی دانست.

شاید آن روز من هم باید میرفتم اما خدا حفظم کرد. هر وقت آن روز یادم می آید از خودم متنفر میشوم که چرا نتوانستم جان خالق را حفظ کنم؟! چرا از ترس جان خود در پسخانه پنهان شدم؟ اما من چه می توانستم بکنم؟ پدر و مادر همراه برادرکی ریزه ام به بیرون برای انجام کاری رفته بودند. آری یادم است ما دنبال خالق زیاد گشتیم اما نتوانستیم او را بیافیم. هر جایی که رفتیم سربازان بی رحم با نثار کردن چند مشت و لگد بر جانهای  ما و پاره کردن عکس خالق نا امیدی را به قلب های شکسته ی ما هدیه میدادند. دیگر خالقی نبود. او دیگر هیچگاه برنگشت و من همیشه از خودم میپرسم که خالق کجا رفت؟ به کدامین سرزمین؟ او کسی نبود که سرزمین مادری اش را ترک کند. همه دل های مان خون بود اما صدا های مان در گلو از ترس مرگ خفه شده بود. چشم های مادر همیشه گریان بود. در تمام زندگی تاجایی که من یادم است مادر با تمام این جنگها و جدال های حاکم بر افغانستان همیشه خندان بود اما رفتن خالق از جمع ما توان دوباره جنگیدن با مشکلات را از مادر گرفت و موهای سیاه و زیبای او را مثل برف، سفید کرد. همگی ما شاهد هر روز ضعیف شدن مادر بودیم. در آن روزها تعداد زیادی از مردم برای فرار از جنگ و از وطن، خانه و ملک و شان را رها میکردند و به ایران میرفتند. ایران در آن روزها سرپناهی برای کسانی شده بود که  خانه و وطن خویش  را از مجبوری رها میکردند و خود را با دستان خود بی خانمان میکردند و فقط منتظر بودند تا سرنوشت برای آنها تصمیمی بگیرد. پدر هم چنین تصمیمی را گرفت اما مادر همیشه مخالفت میکرد. او میگفت من به همین خاک تعلق دارم و اگر بخواهم بمیرم باید در همین کشور بمیرم نه در ملکی غریب و بیگانه. مادر همیشه میگفت:"کالایی بیگانه د جان مو تنگه بله تیسری موردنمو ننگه" و این جمله او را همیشه  به جنگ با بدبختی ها فرا میخواند.

هر طوری بود مادر راضی به رفتن به ایران نشد تا در یکی از روزها که تاریخ دقیق آن یادم نیست اما به یاد دارم که تابستان بود، پدر صبح از خانه بیرون رفت و دیگر بر نگشت. گویا او خودش می فهمید که دیگر باز نمیگردد. خداحافظی آن روز  پدر با تمامی روزهای دیگر متفاوت بود. او هر کدام  ما را برای چند دقیقه ای در آغوش گرمش گرفت و با دستهای مهربان پدری اش که همیشه تکیه گاه ما بود سر های ما را نوازش کرد. آری آن رور تلخ و شوم، پدر را برای همیشه از ما گرفت. بعضی وقتها که پدر از خانه بیرون میرفت دیر به خانه باز می گشت اما آن شب هر چقدر که منتظر ماندیم او نیامد. سفره ی شام ما که آن شب علاوه بر آب و نان و نمک هیشگی، کمکی شوروا هم به آن اضافه شده بود تا ساعت 11 شب چشم انتظار پدر بود. ساعت یازده شب سفره دست نخورده از کف خانه جمع شد. هر دقیقه انتظار٬ مانند یک ساعت میگذشت و همچنان ادامه داشت. نگرانی از چشمهای همه پیدا بود. حتی در چشمان معصوم و کودکانه ی صبور 8 ساله. دلم می سوخت به خودم، به مادرم به خالقی که رفت، به صبور و به پدر. همیشه بی صدا گریه میکردم. هیچ وقت نمی توانستم صدایم را بکشم. دلهره و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود. می ترسیدم پدر هم مانند خالق دیگر بر نگردد. در همین افکار غرق بودم که حوالی 3 یا 4 صبح بود که خوابم برد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم دلم می خواست پدر را ببینم اما نه انگار که او هنوز بر نگشته بود. مادر را دیدم که دان دروازه ی اتاق نشسته بود و گویا هنوز منتظر آمدن پدر بود. و صبور را دیدم که در کنار مادر به خواب رفته است. انتظاری دیگر شروع شد اما انگار بی فایده بود. روزها به انتظار گذشت و هیچ خبری هم نبود و جستجو درباره ی او هم بی فایده بود. حالا دیگر فقط صبور مرد خانه ی ما بود. اما او تنها یک بچه ی 8 ساله بود که از زندگی واقعی هیچ چیزی را نمی فهمید. او تنها در دنیای کودکی خود و در میان نقاشی های بچه گانه اش غرق بود و از میان یکی از آن نقاشی ها نقاشی که به یاد خالق کشیده بود روی دیوار کاهگلی خانه خود نمایی میکرد که قلم و دفتری به دست خالق بود و چند پسرکی دیگر گویا به عنوان مخاطب به حرفهای او گوش میدادند.

خلاصه بعد از یک هفته انتظار یکی از همسایه های ما خبر شهید شدن پدر را برای مان آورد. تا لحظه ای که جسد بی جان پدر را ندیده بودم باورم نمیشد اما وقتی که واقعاً چادر سفیدی را که  روی جنازه ی پدر کشیده شده بود را پس کردیم، صورت همیشه خندان او را دیدم. پدر بر اثر اصابت گلوله ای در پیشانی و گلوله ی دیگری در سینه اش دار فانی را وداع گفته بود. با دیدن چهره ی پدر می خواستم فریاد بزنم. صدای خود را بکشم. میخواستم طوری فریاد بزنم که صدایم تا آسمان هفتم برسد و خدا صدای زجه هایم را بشنود. می خواستم از او بپرسم چرا پدر را هم مثل خالق از ما گرفتی؟ میخواستم بفهمم چرا هر روز جمع خانواده ی ما کوچکتر و کوچکتر می شود؟

با دیدن چهره ی پدر دیگر جایی را ندیدم. همه جا سیاه بود و هیچ صدای را نمی شنیدم. وقتی چشمانم را باز کردم زنها و دختران همسایه در خانه ما جمع شده بودند. من قبل از همه متوجه چشمهای نگران صبور شدم که با دستهای کوچکش دستهایم را میفشرد و آرام در گوشم زمزمه میکرد تو تنها امیدم هستی و نباید مرا تنها بگذاری. کمکی که به هوش آمدم به طرف جایی دویدم که جنازه پدر آنجا بود. اما اثری از هیچ چیزی نبود. به خود جرأت پرسیدن از کسی را ندادم اما ذهنم کنجکاو بود. پیش خود میگفتم چرا خالق؟ چرا پدر؟.

معلوم نبود که سینه ی خالق نشانی کدام بی رحم دیگری شده بود؟ شاید سر خالق هم چنان بلایی آمده بود. چرا؟ چرا به جای تیر و تفنگ که قلب هزاران بی گناه را نشانه قرار میدهد، قلم قلب سفید کاغذ را نشانه نرود؟ تا کی این کشت و کشتارها ادامه خواهد داشت؟ تا کی مادران این وطن خون خواهند گریست؟ تا کی فرزندان این وطن خوراک شغالان گرسنه خواهند شد؟ چرا هیچ کس نمی تواند صدای خود را بکشد؟ چرا کسی نمی تواند از کشت و کشتار فرزندان بی گناه جلوگیری کند؟ راستی قربانی بعدی چه کسی خواهد بود؟

نگاهی به آرایش نیروهای سیاسی در آستانه¬ی انتخابات

نگاهی به آرایش نیروهای سیاسی در آستانه­ی انتخابات

علی امیری

       افغانستان امروز، از فقر ایدئولوژی رنج می­برد. به همین دلیل ، به رغم تعدّد گروه­های سیاسی، تنوع ایدئولوژی­های سیاسی و در نهایت رقابت ایدئولوژیک در میان گروه­های سیاسی کم­تر مشاهده می­شود. سه ایدئولوژی عمده (اسلامیزم، سوسیالیزم و لیبرالیزم) نه تنها از رهگذر انشعابات و اختلافات تکثیر نشده است، که هر کدام مسیر استحاله را پیموده و در یکدیگر تداخل کرده است. امروز لیبرال محافظه­کارهای فسیل­شده­ای داریم که از اسلام دم می­زنند؛ اسلامیست­های اخوانی داریم که شعار دموکراسی سر می­دهند ، و سوسیال مارکسیست­هایی داریم که از بازار آزاد سخن می­گویند. کنگره­ی ملی لطیف پدرام و بشیر بیژن را ، که هنوز رؤیای اقتصاد هدایت­شده­ی مدل چین را در سر می­پرورانند و با دم­زدن از امپریالیسم و استکبار و فدرالیزم، حس طبقاتی و ایدئولوژیک خود را تا حدی تسکین می­دهد، نمی­توان جز استثنایی بر سازنده­ی قاعده، در اردوگاه از هم پاشیده­ی چپ افغانی دانست.

    نه تنها معاون پدرام ، آقای بشیر بیژن هم به صحنه آمده است، که حضور شاه­نواز تنی، محبوب الله کوشانی و حبیب منگل، همگی از اردوی چپ­های افغانستان، طبل فروپاشی این اردوگاه و زوال ایدئولوژی چپ­گرایی وهژمونی سوسیالیسم را به صدا درآورده است.آرمان­گرایی­های ایدئولوژیک اسلامیست­ها نیز در زیر سایه­ی سنگین واقیعت­های سرسخت اقتصادی و اجتماعی استحاله شده و مشمول قاعده­ی «هرآنچه سخت و استوار است دود می­شود و به هوا می­رود» گردیده است. عبدالرّسول سیاف به اردوی کرزی پیوسته است؛ و برهان الدّین ربانی، هرچند جبهه­ی مخالف کرزی را رهبری می­کند، اما از سر ناگزیری به قواعد بازیِ تن داده  است که حریف تعیین کرده است. این استاد دیگر نه از مشروعیت الهی سخن می­گوید، نه از شورای حل و عقد، نه خود را اولی­الامر می­خواند، و نه به صدور فتوا علاقه نشان می­دهد. بلکه کاتولیک­تر از پاپ، بیش از هر کسی دیگر از دموکراسی، قانون و عدالت و انصاف سخن می­گوید. مولوی نبی محمّدی و یونس خالص مرده­اند بدون اینکه کدام میراث فکری یا خلف معنوی از خود برجا نهاده باشند ؛ و صبغت الله مجددی نیز حتی آنگاه که از الهام و اشارات الهی مدد می­جوید، راهی جز تأیید حامدکرزی رییس جمهوی کنونی نمی­یابد. تنها استثنای مؤید قاعده در اردوی اسلام­گرایان گروه طالبان است که توحش جاهلانه­ی آنها، کمتر می­تواند طنین ایدئولوژیک داشته باشد و بیشتر بازتاب یک نیروی اهریمنی و ظهور اراده­ی معطوف به وندالیزم و ویرانی است، و اینک آشکارا همه از آن تبری می­جویند.

     دیگر سخن از جریان بی­رمق لیبرالیسم افغانی چندان لزومی ندارد. نسل کهن­تر این جماعت اکنون تقریباً در حال انقراض به سر می­برد. عبدالستار سیرت که اعتبار خود را از وفاداری به شاه سابق می­گرفت، هرچند در جریان کنفرانس بن اندکی چهره نمود، اما در جریان نخستین انتخابات ریاست جمهوری اختر بخت اودرخشش چندانی نداشت و پس از آن رهسپار زاویه خاموشی و فراموشی شد. امین ارسلا نیز در تلاش­ها و تقلّاهای خود چیزی بیشتر از حاشیه­ی قدرت انتظار ندارد، و همایون شاه آصفی نیز روی نیمکت ذخیره نشسته است تا اگر مثل این بار میرویس یاسینی از معاونت دکتر عبدالله سر باز زد، بخت خواب­آلود او بیدار شود. عبدالرحیم غفورزی کشته شد و عبدالغفور روان فرهادی خسته از سیاست و بازی­های آن، اکنون با ادب صوفیانه و مولانا و بیدل بیشتر مأنوس است. نسل جدیدتر لیبرال­های افغانی که به دنبال سقوط طالبان، از مراکز سیاسی و اقتصادی غربی در کشور سرازیر شدند، طلوع نکرده افول کردند، جوان نشده پیر شدند و بی­آنکه برگ و باری بدهند بی­بار و بی­ثمر گشتند. در این میان انورالحق احدی، اشرف غنی احمدزی، و علی احمد جلالی بخت خود را در سیاست و اداره نیز آزمودند، اما گره از کار فروبسته­ی هیچ کس نگشودند.

     اینک، در این قحط­سالی ایدئولوژیک، نه افسانه­ی لیبرالیسم کسی را افسون می­کند، نه شرار اندیشه­های آن پیامبر کذّاب (مارکس) کسی را به شور می­آرود و "جهاد" و "دعوت" و "حکومت عدل اسلامی" نیز در عمل آزمون تاریخی خود را پس داده است و دیگر چندان از کسی دل نمی­رباید. در چنین حال و قضایی آرایش نیروهای سیاسی مبنایی جز" منفعت" ندارد. همه می­کوشند که در گلیم قدرت جای پایی برای  خود باز کنند. چپ­ها حتی نمی­خواهند نفس­کشیدن سوسیالیزم افغانی را اعلام کنند، بلکه قصد دارند در رودخانه­ی انتخابات غسل تعمیدیافته و خود را تطهیر کنند. عدّه­ی زیادی شاید بتوانند بدین وسیله از گمنامی به در آیند و در تاریخ ثبت شود که در دومین انتخابات ریاست جمهوری مثلا مولانا عبدالقادر امامی غوری و استاد المعتصم بالله مذهبی، هم به عنوان نامزد شرکت داشته­اند. و در سطوح بالاتر که بیاییم دکتر اشرف غنی احمد زی و دکتر عبدالله عبدالله، پست­های انتصابی ضمانت­شده را بر ورود در کارزار انتخابات ترجیح می­دادند. اما بخت یار شان نبود و چانه­زنی­ها و رایزنی­ها و بگومگوهای پشت پرده و روی پرده به نتیجه نرسید و ناگزیریاران سابق رییس جمهور اکنون رو در روی او ایستاده­اند. اینک این وزرای سابق و رقبای لاحق چه پیامی دارند؟ کدام تدبیر ناکرده­ی خود را در کار خواهند کرد و کدام ید بیضا و عصای موسی نهفته­ی خویش را رو خواهند نمود؟ واقعیت این است که رییس جمهور کرزی کارنامه­ی کامیابی ندارد، اما وزای سابق و رقبای لاحق او از او تهی­دست­ترند. دکتر اشرف غنی احمدزی در دانشگاه جنگ زبانی راه انداخت و در وزارت مالیه کارنامه­ی ناکامی از خود رقم زد و آنگاه کوله بار سفر بربست و با روان رنجور و تن بیمار به دور جهان گشت و در مذمت و مضرت اداره­ای که خود از ارکان اصلی آن بود، به هر شیوه ای سخن بافت، اما گوش شنوایی نیافت. اینک خوشبختانه بخت خو را در ترازوی افکار عمومی به آزمون گذاشته است. اما کامیاب آمدن از این آزمون برای او دشوار به نظر می­آید. خوب است که وزن اجتمای دانه های­درشت­ دنیای سیاست آشکار شود و "خوش­ بود گر محک تجربه آید به میان." اما، دکتر عبدالله که در دوران وزارت او 97% کارمندان وزارت خارجه نه تنها از یک قوم که از یک منطقه بود، نیز چهره­ی ناشناخته نیست و سالها است که توان و تدبیر و مهارت و مدیریت و نگاه و نگرش خود را در معرض دید همگان گذارده است. او نیز کارتی برای رو کردن ندارد، اما نسبت به دیگران موقعیت دشوارتری دارد.آیا داکتر عبدالله وزیر از قدرت­مانده­ی سابق است که می­خواهد از نمد قدرت کلاهی برای خویش بسازد و یا نامزد جبهه­ی ملی است که به پشتیبانی اردوگاه مخالفین آمریکا در پی احیای ائتلاف شمال سیاسی است؟ هر گزینه که درست باشد موضع داکتر عبدالله را دشوار می­کند.

     دکتر خودش نیز از این واقعیت تا حدودی باخبر است. به همین خاطر است که همزمان که تبلیغات و کمپاین او شدت و رونق می­گیرد، خبرهایی از انصراف او به سود کرزی، اینجا و آنجا نیز شایع می­گردد. این هر دو قابل توجیه است.داکتر عبدالله باید به شدت کمپاین کند و باید بیش از هر کسی دیگر میل به انصراف داشته باشد. چون تنها بازنده­ی واقعی این انتخابات است. در فردای انتخابات دست او از دسترخان دولت کوتاه خواهد بود و ردای رهبری اپوزیسیون نیز در تن او ناسازگار است. باید فشار بیشتر، تبلیغات بیشتر و حتی سبوتاژ بیشتر به کار گیرد تا مگر پیش از روز زورآزمایی به سهم ضمانت شده و تعریف­شده­ای از قدرت دست یابد.

     نه در تن ایدئولوژی تابی مانده است و نه در روخ آن رونقی. اینک جدال، جدال منفعت­ها است . با شعارهای تقلیدی «تغییر و امید» نمی­توان کاری از پیش برد و با رمانتیسم سیاسی نمی­توان واقعیت­های سرسخت را تغییر داد. به طور بسیار ساده، داکتر عبدالله باید برای رأی دادن به خود منفعتی تعریف کند. رأی دادن به اونه تنها باید سودی داشته باشد که سودش از رأی دادن به کرزی بیشتر نیز باید باشد. چیزی که داکتر عبدالله به رغم محبوبیت و نجابت خود هرگز نمی­تواند آن را به مخاطبین خود، به مردم افغانستان و به دوستان بین­المللی افغانستان، اثبات کند. راستی رأی دادن به داکتر عبدالله چه سودی دارد و تأمین­کننده­ی کدام منفعت است؟

بابه موسی

به تمام دهقانان  و زحمتکشان کشورم اهداء میکنم.

داستان کوتا

بابه موسی :

شبهای سرد زمستان به آهستگی و تنبلی جایش را بروزهای که با هر ساعت آهسته آهسته میزان حرارتش بالا تر میرفت تخلیه کرده وروزهای تب آلود هم با ناخن های زرینش در رخسار شیر رنگ کوه ها و کودری* ها  شیارهای سیه رنگی را بیرحمانه نقاشی مینمود.

 موسی ، مردی بود که  برای یکروز هم مکتب نرفته و یکباری هم لب بگفتن الف و ب نگشوده بود . از قضا ، روزگار او طوری آمده بود که  او در ابتدای کودکی اش زمانیکه هنوز ششساله ، هفتساله بود وباید به مکتب میرفت ، بره هارا بچراندن میبرد و زمانیکه کم کم بزرگ گردید ، از آنجاییکه یگانه پسرفامیل بود، مجبور شد تا  پدرش را در کارهای زمینداری و دهقانی  کمک نماید. ولی با وجود بیسوادی کامل ، آثار ذهن و ذکاوت طبیعی و خدادادی در وجود موسی ، در کار وگفتارش بمشاهده میرسید وهرانسان با سواد را ناآگاهانه بفکر آنکه چه استعدادهای گم شده و رشدنیافته در جامعه وجود دارند ، وا میداشت.

اکنون ازآن روزهای کودکی، موسی را سالهای طولانی پر از مشقت جدا ساخته و همواره در هر گام اورا از درک  بیسوادی ، رنج میداد . اما چاره ی دیگر نبود زمان برگشت ناپذیر و موسی ایکه بعقیده ی او در سایه ی سواد میتوانست زندگی بهتر داشته و از مشکلات و جنجال روزگار در امان باشد، حالا تا گلو  در مشکلات و جنجال روزگارش غرق بود.

طبق معمول درمنطقه ایکه  موسی زندگی میکرد،  تمام دهقانان در زمستان ها ، از کارهای دهقانی و زمینداری فارغ وبرای سال جدید وکارجدید ، آمادگی میگیرند . آنها در ضمن آنکه بمواظبت از حیوانات خانگی خود میپردازند ،  تمام ذخیره هایرا که دراواخر خزان در  کندوها ، کمبوچه ها (کندوچه ها ) کدل ها ( کودالها )، کوزه ها ، جوال ها ، خریطه ها ، دبی ها ، قطی ها و  تیم ها و دایها و غیره جاها جابجا کرده اند با تمام فامیل  به خوردن و نوشجان کردن و سوختن و سوزاندن می نشینند . درحقیقت این دهقانان در جریان نه ماه مکمل سال، جان طاقت فرسا میکنند تا فقط برای سه ماه زمستان اندک ذخیره ی برای خوردن و گرم بودن اندوخته و یک کمی زندگی آرام داشته باشند.

موسی هم مانند هزاران دهقان دیگر ازین قاعده خارج نبود.  او در زمستان صبح هر روز بعد از آنکه آفتاب کمی بالا آمده وهوا را گرمتر میساخت ،  حیوانات کته پایش را از قوتو (طبیله) ، بیرون کشیده و در گاوبند به میخهای چوبین میبست ، پشت و بغل آنهارا میخارید و در روز دودفعه ، سه دفعه آنهارا برای آب دادن به چشمه ایکه آبش از آبهای چاه و شیله گرمتر بود، میبرد .بهر اندازه ایکه گاوها چاق ،  و چله بنظر میرسیدند ، موسی هم از زحمت و کارش خوش وراضی بنظر میرسید.

   موسی ، آنروز هم مانند سایر روزهای زمستان ، در فکر ساتی و پرستاری یک رأس مادگاو وگوساله اش بود .صبح وقتیکه آفتاب کمی بالا آمد آنهارا از طبیله بیرون آورده و در گاوبندش به میخ های چوبین بسته ، ومقدار کاهی را با رشقه ی خشکی که قبلاٌ با ساطورمیده شده بود درشته کرده و به آخورها ریخت .  هنگامیکه گاو و گوساله با اشتهای تمام همین درشته را خورده و به نشخوار پرداختند او در پیتاب گاوبندش نشسته و به سیاهی رخسار آفتاب رخ کوه ها و تپه ها نظر دوخت .  او همه روزه اندازه ی این سیاهی ها، طول وعرض آنهارا با سنگهای خورد وکلانی که در بستراین کوه ها و تپه ها، در نشیب و فراز آنها قرار داشتند  ، نشانی میکرد . از آنکه دامنه های این سیاهی ها روز بروز وسعت پیدا میکردند ،  موسی را تب سرد و تشویش بیشتر فرا میگرفت . چنان تصور میگردید که ممکن است موسی کمتر در آرزوی آمدن بهار باشد .گویی که اوازآمدن این فصل زیبا ترس و وحشتی در دل داشته و در اعماق قلبش از آن احساس نفرت مینمود. اکنون هم موسی در پیتاب گاوبندش نشسته ، چین بر جبین انداخته و  باخود چیزهای را با خطهای که با چوبک گوگرد سوخته  در روی زمین گاوبند میکشید ، حساب و سنجش میکرد..

 بلی ! موسی هرسال  با آمدن بهار و گرما که پیام آور زندگی و شادابی ، کار و سازندگی برای انسانها و طبیعت  بود ، یعنی با آب شدن برفها و آمدن نوروز خواب در چشم نداشت و همه روزه شیارهای پیشانی ، چقری های پس گردن وگونه هایش افزون وافزونتر میگردیدند .

در اثرهمینگونه فکرهای پریشان از یکطرف و شب بیخوابی های کاری و بیکاری  همراه با دیگرمشکلات زندگی  ، رنجها و مشقت های روزگار از طرف دیگر، بود که  تمام موهای سر و صورت موسی  ایکه سنش بیشتر از چهل سال نبود همچون قله های کوه بابا سفید و بنا بر همین علت  درسن جوانی در نزد تمام اهل قریه و منطقه مشهور به بابی (بابه) گردیده بود .

قابل یاد آوری است که بعد از تشکیل فامیل و خانواده  ، حاصلات توته زمینی که از پدر بابه موسی برایش بمیراث مانده بود، خرچ و مصرف خانواده اش را که بمرور زمان بزرگ و بزرگتر گردیده بود نمیکرد. اکنون فامیل بابه موسی شامل پنج دختر قد ونیم قد که کلانترینشان  گلجان شانزده ساله  و یک پسر خورد سال شش ساله بنام نادر بوده ، و مجموعاٌ با خود بابه موسی و خانمش حلیمه هشت نفر نانخور میگردیدند .  بناءٌ او سالها بود که مجبوراٌ  درپهلوی کارهای دهقانیی توته زمین خودش ، دهقانی زمینهای قریه دار قریه را بحساب ده یکه ، نیز انجام میداد.

بابه موسی با تمام کار وکوشش بندگی خودش که شب وروز آرام نداشت وبه کمک همه جانبه ی زنش حلیمه که باوی درتمام کارهای درونی و بیرونی خانه شانه داده ودر تمام بخش ها از تیل چراغ گرفته تا لباس وکفش و نان و تخم مرغ و روغن زرد و مسکه و دوغ اقتصاد میکرد ، به مشکل میتوانست نان بخور ونمیر فامیل را تهیه نموده و از قرضداری و سود دهی فامیلش را در امان نگهداشته باشد .او از سببی که تمام محصول کار و زحمتش ، که در اثر بیخوابی های شب آبداری ، آبله های دست و کفیدگی های پاهایش بدست می آمدند،  مربوط ومتعلق بخود و فامیلش بود، ازخدای شکرگزار و از زندگی و فامیل راضی و در دل بکارش افتخار میکرد که از فضل خدا و برکت همین کار، دستش پیش کسی دراز نبوده و دست  کسی هم در یخنش درازنمیباشد. بعقیده ی بابه موسی با همه مشکلات  دیگر ، میشد سازش کرد صرف اگر یک موضوع نمیبود ..

وآن موضوع ، قرض کوچی ها بود.

  در سالهای اخیر در اثرخشک آبیهای پی درپی که بالنتیجه کمبود حاصلات زمین را در قبال داشت ، بابه موسی  مجبور شده بود که تعدادی از مواشی اش را بفروش رسانیده و صرف بیک گاو شیری و گوساله اش اکتفا نماید ، او پنج رأس گوسفندانش را یکسال قبل به قمتهای ارزان به قصابهای که در اواخر زمستان از مناطق غزنی و کابل می آمدند فروخته و قسمتی از این پول ها را جهت ادای قرض از درک چای و چیت گلدار و سان سفید و اوشلو * به کوچیها داده بود.

 مقدار پول باقیمانده ی قمت گوسفندان را بعد از چندین سال برای دخترانش لباس نو عیدی شری گلدار و کفش های ایرانی خریده بود.

اکنون هم که اوایل ماه حمل و عنقریب آمد آمد کوچیها بود بابه موسی از همان درک اوشلو و چای و سان سفید و شوگور و تاغر که همه ساله بشکل معمولی ویا اگر دقیقتر بگوییم بطورتحمیلی بالایش قبولانده میشد ، از کوچی ها مبلغ شش صد وپنجاه افغانی قرضدار بوده و تا حال یک افغانی هم وجه پرداخت آنرادر کیسه و بودجه ی فامیلش نداشت. بهمین خاطر، او از آمدن موسم بهار که در عمل با آمدن کوچی ها همراه بود دل خوش نداشته و باین فصل بچشم بد وحتی نفرت انگیزمیدید.

 یگانه امید بابه موسی در وجه تأدیه ی قرضداری هایش ، در آن بهار ، همان گوساله  دوست داشتنی و نازنین زرد رنگش که باید دوسال بعد گاوشیری میشد ، بود. او بارها با خود فکر کرده بود که در صورت تنگدستی همین گوساله یکنیم ساله اش که حالا بجرئت میشد آنرا غونجی نامید را بفروش میگیرد و قرض ( ماما نصرو ) کوچی را میدهد.

حلیمه زن بابه موسی که مشکلات شوهرش را درک مینمود ، کوشش میکرد تا اورا با کلمات از قبیل : " غم نخور خدا مهربانه  ، بچرت و فکر چیزی نموشه فقط خوده خراب مونی ! و امثال این حرفها اورا دلداری و تسلی میداد. منظور حلیمه ازین سخنان همان زیورات وگانه های زمان عروسی که از خانه پدرش باخود آورده وشامل چوریها ، بالی ، سلسله ، کدماله ، انگشتریها ، گوشواره ها ، چارگل و چیزهای خورد وریزه دیگر که در صندق کوچک چوبی نگهداری میشد بود . بعقیده ی حلیمه ، درصورت روز بد که خدا نیارد  میشد که این آشیا را بفروش رسانیده و یا مستقیماٌ بعوض قرض ، به  کوچی ها بدهد تا یخن شوهرش بابه موسی بدست ظالم نیافتد.

 حلیمه این زیورات را که تماماٌ از نقره بودند ، صرف در سالهای اول بعد از عروسی آنهم در روزهای خوشی و یا پای مزار رفتن میپوشید و در سالهای آخر در دستمال نه گله ایکه عمرش برابر عمر عروسی اش بود با چند گره محکم بسته و در همان صندق کوچک چوبی نگهداری میکرد.

برای بابه موسی که زمانی از زبان حلیمه راجع به تأدیه  زیوراتش بعوض قرض شنیده بود ، این زیورات حیثیت ناموس را داشت و بهیچوجه حاضر نبود تا این آشیا را که از جمله ی مقدسات فامیلی بود ، از دست دهد. آنمرتبه او حلیمه را بخواطر آن پیشنهادش شدیداٌ سرزنش و منت کرده بود.

 حلیمه نظربه محبت طبیعی نسبت بشوهرش ، با دلسوزی خاصی بااو رفتار میکرد و تمام مشکلات زندگی را بااو تقسیم مینمود. همزمان باآن حلیمه میدانست که در صورت نبود شوهرش بابه موسی ، چه بارسنگینی مسئولیت زندگی را روزگار بشانه اش خواهد گذاشت ، باریکه هرگز یک زن بیسواد وطنی قادر نخواهد بود که از عهده ی برداشتن آن براید. شش طفل کوچک و صغیر ، یک توته زمین و یک زن . شاید هم  بهمین خاطر حلیمه در حفاظت فزیکی و پشتیبانی معنوی شوهرش یک ثانیه  فروگذاشت نمیکرد و با تمام وسایل ممکنه در آرامش او میکوشید. بابه موسی هم بسخنان حلیمه گوش میداد و در دل باوجودیکه بمهربانی خدا شک و تردید نداشت ، باز هم سر از جیب چرت و اندیش بیرون نمی آورد. او تمام وقتهایش را باخود خاموشانه  در جنگ و جدل بود.

 بابه موسی با خود فکر میکرد:

( "شش گزسان سفید ، خیره بل که  بلده احتیاط ده خانه باشه ، مرگ حقه . یک چایرک چای سیاه، والله اگه مزیشه را فامیده باشوم ، اصلاٌ از خوردو نیه ، یک رقم بوی بد داره ،فقط بوگی که قد چای اوشلو را گد کده باشن. د او دفعه که نوبت ملای مکتب در خانه ما بود، ملا او چای را نخورده و گفت چای اوغو را نمیخورم . مجبور شودم یکخورد چای از دکان بلدی شی بخروم . چقدر ملای کبرکار و دماغی بود ،گاهی چای اوغو را نموخورد و گاهی قورتی نموخورد ، توشک شی باید پنبه ی و دبل موبود و.. خوب شد که جوابشی دادند.

 دوسیراوشلو، همی اوشلوی پدر نالد هیچ کالا را پاک نموکونه ، ازاو کرده گمیز گاو خوبتره. چه رسه به شورماغ *... .بی کوزه و تاغر و شگورهم نموشه، مگم  بسیار قمت اند. حتماٌ مفاد یکساله اشرا سر قمت کالا اضافه موکونند.

خوب ! اگر نمیخریدوم چوطور موشد؟ خوب یادیم میه که چند سال پیش یکدفه گفتوم که نمی خروم ، ماما نصرو گفت  :" ما ایچیزاره برای خود خو نیاوردم اگه تو نخری او نخرد پس ما ایچیزاره کجا کنیم ؟ کد خود پس در پاکستان ببرم؟  مجبور استی که بخری!"

  دعوای ما بلن شد و قریه دار آمد و گفت :" خیره  اینه مه هم میخروم و تو هم بخر ! کل مردم میخرن ، بالفعل پول نقد ازکس طلب نموکنند ، یکسال باد خدا مهربانه! گذشته ازاو با ای مردم لازم نیه که مناسبات خوده خراب کنیم ، امروز قدرت بدست ایناست ، دولت از اینا است ، پولیس و محکمه همه از ایناستند. "

 اینه یکسال هم بیک چیم بهم زدن تیر شد ، از مالشی خیر ندیدوم مگم قرضشی را باید بدوم د غیر ازو ، د غیر ازو کار به بی آبی می کشه. د خوب صورت ، گوساله ام را خواد برد و دبد صورتشی ممکنه که مادگاوم را با گوساله یکجای خواد ببرن . خو اگه کس گوساله و گاو ندیشته باشه ؟ د بیسیاری جایا زمینای مردمه امیطور عوض قرض خو گرفته ان ، دخترای مردمه بزور بورده ان . دکجا بوری ؟ پیش ازکه شکایت کنی ؟؟

د سربند که اشترای کوچییا گندم و ایشقه مردمه چریده بودن ، مردم پیش حاکم شکایت کده بودند. حاکم دجواب مردم گفته بود که خوب کده که چریده . اگه شتر نمی چرید مه خودم شتر میشدم و امی کار ره میکدوم. یک نفر آزره پیدا نشد که بوگیه که ضرورت  نیه که تو  شتر شونی ، تو امی آلی هم از شتر و خر کده بدتر ایوانی .

باد ازو مردم آزره فامید که شکایت کیدو بیفایده یه و کوچییا هم فامیدن که هر کار ره کده میتانن...")

بابه موسی در همین فکرها با خود بود که صدای قریه دار رشته افکارش را سگلید که صدا کرد:

ـ اه بابه موسی د کدام چرت غرقی ؟ پولایته حساب موکونی؟

ـ سلام آلیکوم قریه دار صاحب! کدام پول؟ پول خو از شمویه که قریه دار هستین . غریبا غمشی ره حساب موکونه .کاکا موسی بدون آنکه فکر کند  در جواب سوال قریه دار گفته و از جایش که نشسته بود بلند گردیده و ایستاد شد.

ـ بشی !بشی ! زامد نکش !

زیاد ازروزگار شکایت موکونی ! موفامی که شکایت کدن گناه داره ، گناه . موو شمو اموقه که دفکر دنیای خو استیم یک کمی باید دفکر آخرت خو هم باشیم. مویای سر و ریش که قووغ* گشت دست از دنیا بشوی ! عالما گفته که موی سفید قاصد مرگه.

بعداٌقریه دار کمی نزدیک تر آمده با یک دست بدیوار گاوبند تکیه کرده و با صدای آهسته ادامه داد :

ـ خیره ای گپا دجای شی ، موفامی بلده چیز آمدوم ؟ امی ملای نوی ازمو یک سید و یک عالم بسیارزبردست ،  دیندار و با خدایه . چندین سالا ره د او طرفا درس خوانده واز کل چیزا باخبره .  یکما ه هنوز از ملایی شی تیر نشده که تا آلی در پانزده جای خمس و ذکات مردمه کشیده . موگیه که اگر کس خمس و ذکات خوده  ندیه د خانه شی نموره ، نانشی نموخره  و سلامشی را آلیک نموگیه. هفته دیگه نوبت شی د خانه از مه یه ، او تا او وختا اول باید بایه و خمس و ذکات مره تصفیه کنه . خمس خو ازنام شی مالومه که خمسه ، نیمشی مال امامه که د ایران و عراق  بلده مجتهدا  راهی موشه و نیم دیگی شی مال ساداته که به سیدا میدیند و خمس در هردو صورت کار خود حاجی آغا ملای مکتبه که بلده ازکه راهی مونه و بلده ازکه میدیه.

مقصد ازمه د دیگه جایه د ذکات. مه قاد حاجی آغا گپ زدوم و او گفت که یک چاره میسنجه که هم گردون مه واز باشه و هم مالیم د خانیم باشه .

حاجی آغا صبا شو مهمون مه یه ،  توهم بیه !

بابه موسی با صد دل بیدلی دعوت قریه دار غلام علی را قبول کرد و وعده داد  که ، اگر تا صبا شو زنده بود ، بخیر صبا شو مییایه.

 قریه دار خنده کرده و گفت :  آته گلجان تو شکسته نفسی مونی ، هنوزتکره استی نام خدا.

نام دختر کلان بابه موسی گلجان بود و بهمین خاطر در قریه در نزد خوردان و زنان بنام آته گلجان یاد میشد. و علت اینکه قریه دار برای اولین بار اورا باین نام و با احترام آته گلجان گفته بود برای بابه موسی ، هنوز معلوم نبود.

قریه دار با گفتن این کلمات و دعوت کردن به مهمانی با حاجی آغا ، که در تاریخ زندگی بابه موسی سابقه نداشت ، بابه موسی را دیگر هم بفکر و چرتهای دیگر غرق نموده و خودش بطرف خانه رفت.

شب هنگام ، بعد از خوردن نان مختصر شب که  شامل پاتی عدس بود بعد ازاینکه کودکان بابه موسی هریکی یک ، یک و دو دو در گوشه های از خانه ، زیر کونجیله های سنگین پشمی پینه ، پینه  و بالای جاجیم های دیگر هم سنگینتر ازآن بخواب رفتند ، کاکا موسی موضوع آمدن قریه دار و سخنان مرموز و لطف غیر منتظره ی او  و اینکه همراه حاجی آغا ملای مکتب به مهمانی دعوت شده است را،  با زنش حلیمه که در نزد بابه موسی آبه گلجان بود ، در میان گذاشت.او بعد از اندک فکر کردن که گویی نمیدانست از کجا شروع کند ، چنین شروع کرد:

ـ آبه گلجان! یگ گپه اگه بلده تو بوگیم شاید تعجب کنی . امروز قریه دار امده بود و صباشو مره د میمانی قد حاجی آغا ملای نو خبر کد.

ـ خودشی امده بود؟

ـ اهه خودشی.

ـ وله خدا خیره پیش کنه ای گپ بی بلا نیه.

ـ اگه راس بپورسی مه ام امزی میترسوم که قریه دار هیچوخت مره تاحال مهمو نکده و بسم خودشی امدن و خبر کدن . حتما  زیرکاسه کودام نیم کاسه یه.  چطور موشه که خوده دناجوری  بیندازوم و بوگیم که نموروم.

ـ نه خدا نکنه ، نام ناجوری ره نگی . بل که دشمن تو ناجور شونه . بلای ناجوری تو و اولادا دکوه وصارا بوره.

رفتونه حتمی بورو ، مگم احتیاط کده توره بوگی و خوب گوش کو که وا چیز موگوین ، د آر چیز بی فکر کیدو قناعت نکو.

ـ تو چیز فکر کدی که موگی د آرچیز بی فکرکیدو قناعت نکو؟

ـ اینه گفته نموشه صد رقم توره یه.

ـ او خاتو ! توهم آلی قد ازمه سیاست مونی . خواگه کودام چیزه بوی کشیده ی پوست کنده بوگی که مه هم بوفاموم.

ـ نه بخدا . خاک دسر سیاست ، سیاسر و سیاست.

ـ تو چیز موگی سیاسرای استه که مردا ره صدقه شی کونه. سیاسر تا سیاسر فرق داره. خو شو ناوخته ، راستی هم تو اگه کودام حدس وگمان داشته باشی مره بوگی که مه پیش از پیش تیاری داشته باشوم که غافلگیر نشنوم.

ـ دیگه حدس و گمان نه  فقط اموقه که د بین خاتونو آوازه یه  که ملا خاتو ندره . یا خاتونشی مرده و یا د او ملکای دیگه ایشته و قد خو ناورده و یا خاتو خود شی قد ملا  نامده ، بخدای حق مالومه . تو ملا را دیدی؟

ـ د روز ملا گرفتو و نان بخش کیدو دیدوم .

ـ چند ساله خاد باشه؟

ـ از پنجاه ام زیاده.

ـ خو دیگه ازی زیاد تر نموگیم میترسوم که زاوستو خواو نباشن. امی توره ره خوب د یاد خو بیگیر!

ـ ای گپ باو چیز ارتباط داره ؟

ـ داره باز مینگری . خو شو نا وخته بیا تا صبا خدا مهربانه.

راستی هم ناوقت های شب بود وبابه موسی با خانمش با همین سخنان تصمیم برآن شدند که شب در میانست ، خدا مهربانست  و حالا باید استراحت شوند تا نشود نماز صبح را قضا نمایند.

فردای آنروز از هر روز دیگر بنظر بابه موسی دراز تر  آمد ، او تمام روز در فکر بود ، درفکر سخنان قریه دار ، در فکر لطف و مهربانی او که بیشتر برای موسی  قابل تشویش بود تا قابل تشویق وتقدیر ، بفکر آنکه چگونه میشود کاری را کرد که هم گردنت در نزد خدا ودین ومذهب باز باشد و هم مال و اموالت در خانه ؟

بابه موسی، غرق  در همین فکرها هر قدر که انتظار میکشید هیچ چاشت و هیچ پیشین نمی شد . او هرقدر خودرا بکاری مصروف میساخت و این طرف و آنطرف میگشت وقدم میزد ، گاو وگوساله را به آب دادن میبرد و می آورد،  بازهم آفتاب در همان موقعیتی که قرار داشت ، ازجایش شور نمیخورد توگویی که اورا درآسمان میخکوب کرده باشند . واقعاٌ آن روز برای بابه موسی از جمله ی درازترین روزهای سال بود.

آنروزبرعلاوه درازی ، کثافت ( غلظت) وسنگینی خاصی خودرا  نیز داشت که بابه  موسی از تنفس آن احساس نفس تنگی و خستگی میکرد . بالاخره بعد از انتظاری های زیاد اونماز پیشین وبعد نماز شام و خفتن را  با دلهرگی تمام اداء نموده و از خدای درخواست خیر و عافیت برای خود وفامیلش نمود .

 در اثناییکه بابه موسی نماز شام را میخواند ، حلیمه لباس های پاک او را که عموماٌ در روزهای عید و برات میپوشید آورده و پهلوی جای نمازش گذاشته بود.

بابه موسی بعد از نماز شام وخفتن لباس هایش را عوض کرده و با صد دغدغه بقصد خانه قریه دار که برای پنج دقیقه راه از خانه ی خودش  فاصله داشت ، حرکت کرد.

حلیمه ، شوهرش را تا دم دروازه همراهی نموده و باز یکبار دیگر سخنان دیشب را بصورت اجمالی بیادش آورده و پناهش را با جمله " بورو پنای تو د خدا " بخدا حواله نمود.

بابه موسی بعد ازپنج دقیقه ایکه برایش طولانی تر از ساعت بود بخانه قریه دار رسید. دروازه را بآهستگی باز نموده و داخل دهلیز کفشکن و بعد با باز کردن دروازه دوم داخل اتاق مهمانخانه گردیده و از آنجاییکه همه نماز میخواندند بدون آنکه سلام دهد ، کمی دورتر از دم دروازه خزیده  و در یک گوشه ی بالای گلیم بنشست.

بلی ! حاجی آغاملای مکتب و قریه دارهنوزهم سرنماز بودند . قریه دار بالای جای نمازش رو بقبله نشسته و با تسبیحش بازی میکرد اما ملا آیه های سوره های حمد و یاسین را ( بعوض قل هوالله ) ،   با چنان قرائت تمام که باصطلاح مردم،  زبان آدم را رگ میکرد ، میخواند. هر رکوع وسجده اش ده ده دقیقه طول میکشید و بعوض دعای روی دست که کاکا موسی همیشه سه مرتبه الهم صل علی.. میگفت ، حاجی آغا بسته دعای کمیل را میخواند.  در اثنای دعاهای دیگریکه حاجی آغا در ختم نماز خوانده وبیشتر از یکساعت دوام کرد ، تمام مدعویین که شامل ارباب ها و موسفیدان منطقه بوده و حالا تعدادشان به یازده ، دوازده نفر میرسیدند ، را آهسته آهسته خواب میبرد . بالاخره حاجی آغا به سجده ی آخری نماز که بنام سجده ی شکر یاد شده و عموماٌ باخواندن سه مرتبه شکرا لله و سه مرتبه الحمد لله و سه مرتبه استغفرالله ختم میشود، رفت. برای همه امید واری پیدا گردید که حالا بخیر نماز سید خلاص و مردم نانش را خورده و طرف خانه های خود میروند.

اما مهمانان اشتباه کرده بودند ، حاجی آغا ، حاجی آغا نبود اگر سجده ی شکرش نیم ساعت ادامه نمی یافت. بعد از نیم ساعت خاموشی مطلق که مهمانان را در بد ترین شرایط قرار داده بود  حاجی آغا سرش را از سجده ی شکر بالا نموده و بعضی آیات و دعاهای دیگر را خوانده و السلام علیکم و رحمته الله وبرکاته و السلام و ... رایکبار دیگر تا آخر خوانده و بدون آنکه متوجه دیگر مهمانان گردیده باشد بطرف جایش که مخصوص مهمانان عالیقدر است رفته و بنشست . مهمانان دیگر ، اربابان و ریش سفیدان بنوبت هریکی درنزد حاجی آغا رفته سلام داده ، در مقابلش زانوی راست را بزمین زده ، دستانش را بوسیده و با او احوال پرسی مینمودند. حاجی آغا همانطوریکه نشسته بود ، ازجایش تکان نمیخورد و صرف با کمی بلند کردن دست راستش با مهمانان دیگر احوال جویی میکرد.

 مراسم احوال پرسی هنوز خوب ختم نگردیده بود که صدای دنگ دنگ هفت آبه و لگن از دهلیز بگوش رسیده و سر وکله ی نسیم ، پسر کوچک قریه دار که درحدود 14 سال داشت  ، از دروازه آشکار گردید. شستن دست ها طبعاٌ از حاجی آغا شروع و بعد بطرف راست و چپش ادامه یافت. بعد از مراسم دستشویی ، نعیم پسر کلان قریه دار با دسترخوان داخل اتاق گردیده دسترخوان را پهن و نان های خمیری گرم وتازه را دوقات دوقات کرده ودر پیش روی هریکی از مهمانان بگذاشت . بعد کاسه های شوربای مرغ  را که بوی مطبوعی ازان متصاعد بود آورده و برای هر سه نفر یک یک کاسه شوربای داغ  و یک یک بشقاب پراز کچالو و چند توته گوشت مرغ را بالای دسترخوان بنهاد.

آب آشامیدنی که ظاهراٌ از دیگر آبها هیچ تفاوت نداشته و بنام آب خوردن یاد میشد  ودر دو گیلاس دانی با شش شش عدد گیلاس های شیشه ی ریخته شده بود را نیز آورده و یکی را در حصه ی وسط بالای دسترخوان وگیلاس دانی دیگر را نزدیک به ملا  گذاشتند.

حاجی آغا با صدای بلند بسم الله الرحمن الرحیم گفته و از همه اولتر شروع بمیده کردن نان در بین شوربایش نمود . دیگران هم ازو تقلید نموده بسم الله ..گفته وعین کار را کردند.

اگرچه شکل کاسه ها وبشقابها فرق نداشتند اما از رنگ و رخ لقمه ها که از کاسه ها برداشته میشدند بخوبی دیده میشد که  محتویات آنها از همدیگر فرق فاحش وکامل دارند ، جای تعجب  نبود که شوربای حاجی آغا بمراتب چربتر و گوشت سینه مرغ هم در بشقاب حاجی آغا قرار گرفته بود.

بعد از پنج دقیقه پج پج کردن و چف زدن ، مهمانهای که دردمب دسترخوان نشسته بودند، حتی استخوانهای قبرغه ی مرغ را چولیده و دندانهایشان را خلال کرده بودند. اما در رأس دسترخوان که حاجی آغا و قریه دار در دور یک کاسه ی دونفری نشسته  وچندین بار تا حال با شوربای گرم ، دمبدم  محتویات کاسه را تازه نموده میرفتد هنوزهم صرف غذا با تمام کمیت و کیفیتش ادامه داشت.

 مهمانهای دیگریکه از خوردن شوربا ، خوب سیر نگردیده وکم کم شکمهارا رفته رفته از آب ونان خشک پرنموده بودند با کنج های چشمهای راست وچپ بصد حرص و ولع دزدانه دزدانه بطرف حاجی آغا و قریه دار میدیدند .  با هر لقمه ایکه  حاجی آغا و قریه دار در دهن گذاشته ،  پچ پچ کنان جویده  وانگشتهای خودرا با شکل ولذت خاصی میلیسیدند ، مهمانان دیگر حریصانه لعابهای دهن خود را قورت میکردند.

 نان خوردن حاجی آغا کمتر از نماز خواندنش نبود ، هیچکس از نزاکت و یا شرم و ترس نمیتوانست از جایش برخیزد . همه مهمانها در اطراف دسترخوان خالی، مدتها بود که بدو زانو نشسته و منتظر آن بودند تاچه وقت  جناب حاجی آغا تناول طعام میفرمایند . بعد ازینکه حاجی آغا و قریه دار نفس اماره را خوب ازخود راضی ساخته و پس نشستند، پسران قریه دار باعجله بجمع کردن کاسه ها و دسترخوان شروع کرده و حاجی آغا هم با تنبلی به خواندن دعای ختم نان شروع نمود.

 دعای ختم نان مستثنی نبود و بیشتر از 20 دقیقه را در بر گرفت . دقیقاٌ احساس میشد که تمام مهمانان از آمدن و شوربای مرغ خوردن ، سخت پشیمان بودند.

بعد از دعا و فاتحه بلافاصله آب دست بعد از نان و بعداٌ هم با همان سرعت پدنوس چاینک ها و گیلاس های چای آمد  وبا عجله ی تمام ،  اوفت ، اوفت چای خوردن مهمانان فضای مهمانخانه ی قریه دار را مملو ساخت.

گیلاسهای آخری چای هنوز نوشیده نشده بودند که قریه دار رو را بطرف مهمانان کرده و با صدای بلند اعلان کرد :

"هدف از زامت دادن امشو شمو ای یه که مه از برکت قدمای حاجی آغا میخوایوم که دین خدا و امامه از گردون خو ادا کنوم. یانی که خمس و ذکات خوره تصفیه حساب کنوم . به امی خواطر مه از کلگی شمو امی خوایشه داروم که امشو امیجه باشین تا امی کار خیر د اوضور شمو صورت بیگره. اگرچه شو ناوخته  ، مه فکر مونوم که ایتو شاوا کم پیدا موشه و به بیخاوی شی می ارزه."

مهمانانیکه ساعت دستی داشتند بعجله طرف قاب ساعتهایشان دیدند و چشمانشان به عقربه هاییکه وقت12 بجه و10 دقیقه شب را نشان میدادند ، برخوردند. هنوز هیچکسی جواب بلی و یا نه  نداده بود که حاجی آغا که تا حال خیلی کم با مهمانان حرف میزد و بیشتر با تسبیحش ذکر میگفت، بسخن آمده و بادامه ی سخنان قریه دار گفت:

"غریه دور صوحب لطف کردند ، زحمت کشیده مهمونی امشب را سومون دودند از ایشون ایک دونیا ممنون. در مورد اینکه بوید همه کورو در محضر عوم و عووم بوشه، فرغی و اشکولی ندوره . اگه شومو احسوس خستگی میفرمویین ، میتوننین خونه تشریف ببرین. فغط ایک نفر کفویت میکونه که اینجو باشن وبس."

با شنیدن پیشنهاد حاجی آغا تمام مهمانان خوش شدند و گیلاسهای چایشان تا آخر ننوشیده از جای بر خاستند و یکه یکه طرف دروازه بحرکت آمدند. هیچکس نمیخواست که او همان یکنفری که( کفایت میکند) باشد.

بابه موسی هم مانند همه مهمانان دیگراز جایش برخاسته و در دل ازخدای شکر گزار بود که تمام تشویش های او و خانمش بی اساس بوده اند ولی در عین زمان ترس نهانی در وجودش مستولی بود  که او خودش همان یک نفری که ملا گفت کفایت میکند، نباشد.

  در اثناییکه هریکی از مهمانان دروقت برامدن " خانه آباد!" گفته و از صاحب خانه جواب "خوش آمدی !" شنیده و خانه را ترک میگفت  ، قریه دار رویش را طرف بابه موسی که او نیز با صد امید واری  در قطار بیرون شوندگان قرار داشت نموده وگفت:

" بابه موسی تو کجا موری ؟ تو رای تو دوره باش شو امیجه ، گذشته ازو مه توره یک کمکی کار هم داروم."

قلب بابه موسی به بوربی* پایش تا افتاد. او فکرکرد که حالا تمام چیزها دوباره ازنو شروع میشوند . یکدفعه در دلش رسید که از قریه دار تشکر کرده و بگوید : "میروم خانه ، هوا گرم و خانه هم اوقه دور نیه." باز بیادش آمد که قریه دار گفت که مه توره یک کمکی کار داروم و موضوع دهقانی قریه دار چطور میشود . ممکنست که آزرده گردیده و از دهقانی اش جواب بدهد در آنصورت حاصلات زمین خودش کفایت مصرف خانه اش را نمیکند و قرض کوچی را از کدام درک بدهد ؟ بهمین خاطر بیچاره بابه موسی درحالیکه به هیچ وجه نمیتوانست جواب منفی یعنی ( نه ! ) بگوید با خاطر آشفته و پریشان از بین دیگر مهمانان جدا گردیده و دوباره  پس بجایش بنشست.

بعد ازاینکه آخرین مهمان ، خانه آباد ! گفته و در جواب جمله ی: خوش آمدی! را از زبان قریه دار شنیده و دروازه ی خروجی را بسته نمود ، قریه دار رویش را طرف پسر کلانش که بمشکل پلکهایش را باز نگه میداشت کرده و گفت :

 ـ نعیم بچیم ! اینه آلی دیگه یک خوب چاینک چای ایل دار قد دشلمه بیار که حاجی آغا بخیر قره قره نوش جان کده و بحساب شروع کنه .

نعیم ، سخن قریه دار پدرش را قبول نموده و روانه ی آشپزخانه گردید ه و بعد از مدت کوتاهی یک چاینک کلان چای را با یک بشقاب میت آیی و دو دانه پیاله آورده و پیش پدرش نهاده و ایستاد شد.قریه دار که متوجه توقع پسرش بود گفت:

"چه لیخت ایسته ای مثل ... وری و مزایمت مونی ، برو دیگه تو دکار نیستی!" نعیم هم با شنیدن این سخن اگرچه توهین آمیز هم بود خوش شد که بالاخره میتواند برود تا کمی بخوابد ، او با گفتن جمله ی : " شو شوم خوش ! "از اتاق مهمانخانه خارج گردید.

قریه دار با استفاده از فرصت و خلوت نسبی که تازه حکمفرما گردیده بود،  بابه موسی را به حاجی آغا معرفی کرده از دین داری ، امانت داری و صداقت او ستوده وگفت که در طول مدت هشت سال که باوی شریکی داشته اند به اندازه ی یک دانه ی جو ، یک پرک (برگ) کاه از او دزدی و خیانت ندیده است.  او به حاجی آغا اطمنان داد که از طرف بابه موسی کاملاٌ  خاطر جمع باشد .

در آخر قریه دار اضافه کرد که نا گفته نماند که بابه موسی پنج دختر نارنین دارد که یکدانه آن خمسی میباشد .حاجی آغا هم با لبخندی بر لب ، برسم تأیید سرش را تکان داده و اضافه نمود که ضرورت به سفارش نیست تمام این صفت ها از سیمای بابه موسی مشهود است و راجع به خمس با بابه موسی بعداٌ حرف میزند.

حاجی آغا سپس کلاهش را که لنگی سیاهی بدورادور آن همچون شلغم گرد، بسته شده بود ، از سرش برداشته و برسرزانوی راستش گذاشت. سر سفید وپاک تراشیده شده ی حاجی آغا با پیشانی بلند و تحت آن ابروان پرپشت سیاه که از هردو کنج توسط ریش نیمه دایروی برنگ ماش و برنج احاطه میگردیدند ، درتصور بابه موسی درست بکودریی شباهت داشت که در قله ی آن هنوز برف و دامنه های آن خال خال سیاه شده باشند.  شکل چشم وبینی  در اتحاد با ریش نسبتاٌ دراز و غلوی حاجی آغا ، بچشمان بابه موسی قیافه ی ( ماما نصرو ) را بخاطر آورده و نفرت شدیدش را نسبت باو بر می انگیخت.

حاجی آغا رویش را طرف قریه دار کرده وبا همان لهجه ی ایرانی اش گفت  :

الآن شب نا وغت اس و همونغدر شوه که مسئله ذکوت ایک طرف گرده ، خمس را بعداٌ فردو ، پس فردو بوهم محوسبه میکنیم. درسته آغای غریه دور!

آری ! صرف میخام ایک موضوع رو از شمو بپرسم  آغوی غریه دور ! تا حول کدوم بوری خمس و ذکوت دوده اید ؟ یا خیر ؟ روستش رو بگویید !

 قریه دار هم  صادقانه اعتراف کرد که تا حال هیچ خمس و ذکات نداده است و با پیشنهاد حاجی آغا موافقت کرده و شروع به حساب دادن نمود:

سه رأس ماده گاو شیری ، دو رأس نر گاو ، بیست وپنج رأس گوسفند میش و شش رأس کویک و چهار رأس دو دندان و دو رأس چهار دندان و دوازده رأس بره و چهار رأس بز ماده ی شیری وچهار رأس بزغاله و یک رأس بز نر ... هفده عدد مرغ ماکیان ودو دانه خروس و..

 یک رأس اسب سواری  دو رأس مرکب بار بری و..

شش تخته گلیم سر پلی دو تخته گلیم وطنی هزارگی ، دو تخته قالین ، بیست تخته دوشک   وبیست دانه لحاف و..

ظرف باب و کاسه و بشقاب و تمام آشیای خانه را که قبلاٌ قریه دار لست گرفته و در جیبش موجود بود کشیده و یکایک نام گرفت.

قریه دار همچنان طلا و نقره ی زنان و دخترانش را تماماً پیش از پیش لست گرفته و برای حاجی آغا که در ورق علیحده یادداشت میگرفت ،  دیکته نمود.

زمینهایی که از پدرش بارث مانده بود وآن زمینهاییرا که خودش خریده بود همه را با مقدار و تعداد جریبش به حاجی آغا بیان نموده و حاجی آغا هم بروی  صفحه ی دوم  ورق چهارمش که حالا او هم تقریباٌ پر شده بود علاوه نمود.

بعد ازبیان تمام اموال منقول و غیرمنقول ، قریه دار بفکر عمیقی فرو رفته و برای لحظاتی سکوت نمود.

حاجی آغا که معنای سکوت قریه دار را حدس میزد پرسید :

ـ تموم شد آغوی غریه دور یا مونده چیزی ؟

ـ فکر مونوم خلاص شد. قریه دار جواب داد

ـ آغوی غریه دور ! پول نغد چه شد؟ یا میخوهی خدو  و اموم زمون رو بوزی دوده بگویی پول نغد ندورم ؟

ـ حاجی آغا ! راستی اش هم پول نقد د خانه ندروم.

ـ مهم نیس در خونه یا غیر خونه هر جوییکه بوشند پول نغد ، پول نغده و بوید بحسوب بیویه در غیر اون همه کورو و حسوب هوی مون عبثه.

قریه دار دستش را به پیشانی اش که عرق کرده بود کشیده و با صد دل بیدلی از جایش برخواسته و طرف الماری شیشه ی رفت . او در اثنای رفتن بطرف آلماری کمی میلنگید و معلوم نبود که پاهایش سستی میکرد و یا علت آن دیر چارقات نشستن وی بود .  بالاخره او الماری را با کلیدی که یکجا با  بسته دیگر کلیدها همیشه در جیبش بود ،  باز نموده و از طاقچه بالایی آن کلام الله شریف را گرفته و بوسه نموده بچشم و پیشانی خود گرفت. بعد  قریه دار همین قرآن را باخود آورده و در حضور حاجی آقا و بابه موسی که کمی دورتر نشسته و حالا خواب کاملاٌ از چشمانش پریده بود ، از پوش کشیده ، باز نموده  سند ها و حجت هاییکه در پشت قرآن ( بین پوش و صفحه ی آخری ) نگهداری میشد ند را بیرون کشید.

تعداد اسناد و حجت ها که با خط مقبول نستعلیق و خوانا در روی کاغذهای با رنگ و قطع مختلف نوشته شده بودند زیاد بودند و هرکدام با عبارت های تقریباٌ مشابه به متن زیرولی نامهای مختلف قرض گیرنده شروع وختم میگردیدند:

                            بسم الله الرحمن الرحیم.

                                      یاهو

اقرار و اعتراف شرعی میدارم که اینجانب خاک علی ... ولد خاک محمد... باشنده ی قریه سرخاب ولسوالی .. ولایت ... دارنده تذکره ... مبلغ ... (...هزار ) افغانی که مناصفه ی آن ... (... هزار) افغانی میشود در حضور ( فلانی ) و ( .... ) از قریه دار غلام علی ولد ... قرض گرفته و همه ساله از درک فی هزار افغانی ، 12 سیر گندم را بعنوان مفاد به قریه دار موصوف ، موظف به تادیه میباشم  . این حجت را در حالت عقل کامل داده و به این اقرار واعتراف خود صادق میباشم.

 شصت و امضاءقرض گیرنده ...

شاهدان:

   شصت و امضاء...

 شصت و امضاء...

اما اسناد گیروی و اجاره ی زمین کمی تفاوت داشت و در متن آنها بعوض مفاد پول از توته زمینی که حدود اربعه گردیده بود یاد آوری میشد.

بطور نمونه در یکی ازین اسناد چنین نوشته شده بود:

                         بسم الله الرحمن الرحیم

                                 یاهو

 اقرار و اعتراف شرعی مینمایم که اینجانب خاک علی حسین و لد خاک کلبی حسین باشنده قریه ی زردسنگ ولسوالی ... مبلغ 20000 (بیست هزار ) افغانی را که مناصفه ی آن 10000 (ده هزار ) افغانی میشود  از قریه دار غلام علی ولد ... بطور قرض اخذ نموده و در مقابل یک تخته زمین پدری خودرا که محدود است باین حدود اربعه شرقاٌ زمین محمد موسی ولد محمد عیسی ، غرباٌ زمین خود قریه دار موصوف ، شمالاٌ زمین علی احمد ولد غلام محمد و جنوباٌ زمین قریه دار موصوف به طور اجاره به اختیار  قریه دار نامبرده گذاشته  و الی تا دیه مکمل پول موصوف حق تصرف زمین و استفاده از حاصلات آنرا ندارم. همچنین خودرا موظف میدانم که در صورت فروش زمین حق اول خریداری را شف شریکان زمین دارند و اینجانب نمیتوانم تا آنرا بکس دیگری بفروش برسانم.

به این اقرار و اعتراف خود صادق میباشم.

شصت و مهر یا امضای قرض گیرنده ...............

شصت و امضای قرض دهنده.............

شاهدان :1ـ(...             )  2ـ (....          )

قریه دار این اسناد را یکایک بازنموده و صرف مقدار و مبلغ پولی را که در آنها درج بودند بدون نام قرض گیرنده ، به حاجی آغا یاد آوری میکرد.

حاجی آغا هم این مبالغ را یادداشت کرده و با نوشتن هر رقم جدید اشتهایش چاق و چاقتر شده میرفت . او اکنون بفکر ذکات لعنتی نبوده و حتی در دلش بکسیکه این مالیه مذهبی را فکر کرده بود دشنام میداد. حاجی آغا بیشتر بفکر خمس یعنی باج مذهبی شده بود تا امور دنیوی اش را تأمین نماید .اوفکر میکرد که :

 تضمین اخروی که اولاد علی و زهرا به آتش دوزخ نمیسوزند ، وجود دارد. احادث و اخبار این مسئله را تأیید وتثبیت مینماید. یعنی گناه ، جرم و جنایت برای دیگران است نه برای ما سیدها .. درین مورد شکی وجود ندارد.

 اما پس شک در کجا است ؟

در سید بودن ما و اینکه آیا ما واقعاٌ اولاد زهرا و واز نبیره ء امام حسین هستیم؟

مگر نمیشود که تمام اعرابی که بعد از استیلای دولت های شرق و غرب برای تبلیغ دین اسلام آمده بودند ، خودرا سید قلم داد کرده باشند تا از یکطرف مصئونیت نسبی داشته و از طرف دیگر در بین شیعه مذهبان که بخمس اعتقاد دارند ، از امتیاز مالیی خوب برخوردار باشند. و ازان هم بهتر یهودی هاییکه از یک کشور مسلمان فراری میشدند ، در کشور مسلمان دیگری  آمده و خودرا سید و اولاد علی میگفتند تا از گزند دوباره ی مسلمانان در امان باشند ؟؟؟

سید آغا برای لحظه ی باین تشویش های فکری فرورفت و بعد  باین سخن که تشویش و وسوسه کار شیطانست خودرا تسلی و دلداری داده  و در سوال ذهنی اش که:

  پس چه باید کرد ؟

فوراٌ بخود جواب داد :

فقط باید تنها غم دنیارا خورد ، غم دنیا . غم آخرت مارا پیغمبر آخرالزمان خورده است ....

قریه دار به ورق آخری رسیده بود و با ذکر کردن رقم آخری به حاجی آغا گفت :

ـ اینه حاجی آغا ای هم بگل روی مبارک شما پولای نختیم.

حاجی آغا برای لحظه ی مات  ومبهوت شده بود رقم اعداد از یکصد هزارهم تجاوز میکرد. ( این در حالی است که قمت یکسیر گندم از12 الی 14 افغانی و قمت یک رأس گوسفند میش در حدود 250 الی 300افغانی و قمت یکپاو روغن زرد 6 الی 8 افغانی بود)

ـ خوب خیر ببینی غریه دور ! دستت درد نکنه.

حالو مییوییم سر سخن اصلی و اسوسی. بروی اینی که تکلیف شمو ره دو مرتبه ی  نکرده بوشیم میشه همین الآن هم خمسه و هم ذکوته حساب کنیم.

حاجی آغا میدانست که اگر در ابتدا ذکات تصفیه و بعداٌ از مال باقیمانده خمسش کشیده شود ، در آنصورت طبعاٌ مقدار خمس که سهمیه خودش است کم خواهد بود.

بناءٌ برای او سه راه وجود داشت :

1ـ اول باید ذکات تصفیه گردیده و از مال باقیمانده خمسش حساب شود .( این واریانت شرعی ولی قسمیکه در بالا ذکر شد بنفع حاجی آغا نبود)

2ـ اول باید خمس تصفیه گردد بعد از مال باقیمانده ذکاتش حساب شود.( او میترسید که ممکن است قریه دار پی ببرد که در فروع دین  بعد از اول نماز، دوم روزه ، سوم ذکات  ، چهارمش خمس است . بناءٌ ذکات برخمس تقدم دارد و میشد که قریه دار در مورد سید بدگمان گردیده ومخالفت کند درآنصورت  کاربه آبی و رسوایی سید میکشد.)

3ـ  از مجموع مال و دارایی ، همزمان هم خمس و هم ذکاتش حساب گردد. ( درینصورت به نقص قریه دار و نفع سید است  ، او قمار گفته همین کار را کرد ، بامید آنکه شاید قریه دار متوجه باریکی موضوع نگردد.) 

حاجی آغا بهمین امید که شاید قریه دار متوجه نگردد ،  واریانت سومی را انتخاب نموده و سهم خودرا به استناد همان منطقش که "باید تنها غم دنیا را خورد"  عمداٌ خواست بالاتر از آنچه باید باشد ، نشان دهد.  برعلاوه باریکهای دیگری شرعی هم وجود داشت که سهم سید را کاهش میداد واو ازهمه آنها صرفنظر نموده بقریه دار گفت:

" طوریکه شمو میدونین ذکوت از هر ده افغونی ایک افغونی و خمس هم از هر پنج افغونی ایک افغونی میبوشد. تموم اموول منقول و غیر منقول شمو ره  بپول نغد غمت گذوری میکونیم و در یک غلم با یک عملیه مول را تصفیه و گردون تون را آزود از همه تکلیف میسوزیم."

قریه دار که با هر ثانیه فشارش بالا تر میرفت ، حالا بگپ و ننگ بند مانده و ناچار بود تا با حاجی آغا قناعت  وموافقه نماید .

حاجی آغا تمام اموال منقول و غیر منقول قریه دار ، اسباب و سامان خانه ، مواشی و درخت های بار دار و بیبار ، خلاصه تمام دار و ندار قریه دار را به نرخ متوسط روز حساب نموده و به پول نقد افزود . اینبار رقم از پنجصد هزار هم تجاوز کرد.

بعد از چند عملیه ی جمع وتفریق ، ضرب و تقسیم و گرفتن فیصدی که حاجی آغا آنرا میدانست سه رقم خوبی را باحروف واعداد درشت درشت نوشته در مقابل قریه دار بگذاشت.

خمس ـ 112000افغانی

ذکات ـ 66000 افغانی

  جمله: 178000 افغانی

قریه دار از دیدن این ارقام قلبش بکفیدن آمده بود او با خود فکر کرد که برای آنکه 112000 افغانی پیدا شود چقدر وقت کار است ، چقدر باید سود خورده شود ، چقدر مردم  دیگر باید بیچاره و دربدر گردد ، چقدر باید گردنش بسته و دعاوی ناحق ، حق فیصله گردد . چقدر.. و چقدر.. و چقدر..

چندین بار دلش میخواست تا به حاجی آغا به آخرین سخنان بد ، ناسزا گفته ، دشنام داده و در همان آخر شب که نزدیک به صبح شده بود یعنی در همان پاس شب از خانه اش بیرون نماید.

گاهی میخواست بگوید برو سید ششپر مه اصلاٌ خمس را قبول نداروم و هرگز خمس نخواهم داد . بازهم همان ننگ کلانی منطقه ، ترس از بی آبی و رسوایی مذهبی و تهمت بکفر از طرف حاجی آغا بخاطر انکار از خمس و ذکات ، که میشد باو چسپ بزند ،  پیش چشمانش را میگرفت و چیزی گفته نمیتوانست.

حاجی آغا که حالت منقلب قریه دار را متوجه بود با مهارت خاص به او پیشنهاد کرد که حتمی نیست که تمام پول خمس  یکجایی و بصورت آنی تادیه و تصفیه گردد. میشود چیزی نقد و چیزی جنس بقمتهای مناسب  و بمرور زمان پرداخته شود.

واما آنچه ارتباط میگیرد به ذکات ، حاجی آغا گفت :

" آغوی غریه دور! ذکوتت را باید همین الان تصفیه کنی . من ایک حیله شرعی را میدونم که کمتر کسی تا اکنون متوجه اون بوده است."  او اضافه کرد :

"بابه موسی مرد فغیر و مستحغ ذکوته. ما همین مبلق 66000 افقونی را نخست به جنس تبدیل میکنیم و به بابه موسی میدهیم .بابه موسی هم اعتراف میکند که همین جنس را بعوض 66000 افغانی بعنوون ذکات از شمو تسلیم شده است. بعدش همین جنس را از بابه موسی  به رضا و رغبتش ، به ایک غمت مناسب دیگر واپس میخریم و برای بابه موسی پول غمتش را میپردوزیم."

قریه دار که هنوز خوب سر حال نیامده بود قبول کرده و به حاجی آغا اختیار داد که او این عمل را بوکالتش انجام دهد.

حاجی آغا هم این وکالت را قبول کرده و رویش را به بابه موسی کرده  بلهجه غلیظ ایرانی که ترجمه اش چنین است گفت : من این اسب قریه دار را بمبلغ 66000 افغانی عوض ذکاتش بتو میدهم . تو باید بگویی که :" من بابه موسی همین اسب قریه دار رابه مبلغ 66000 افغانی بعنوان ذکات  تسلیم شدم." بعداٌ از آنجاییکه تو به اسب ضرورت نداری و خرچ و مصرفش را تهیه کرده نمیتوانی بلا فاصله بفکر فروشش میشوی و به قریه دار پیشنهاد میکنی که همین اسب را که حالا مال تو است  واپس بخرد و تو یک قمت خودت را بالایش میگذاری.مثلاٌ 2000 افغانی ،  قریه دار هم حاضر میشود و بعد از چانه زنی بیک قمت دیگر مثلاٌ 1000 افغانی ازت اسب را پس میخرد و پولش را بذمه ی خود میگیرد که بموقعش بتو میدهد. قبول داری ؟ درست است؟!

بابه موسی که تا حال بدرستی نمیدانست حیله چیست ؟ چه رسد به حیله ی شرعی ، در یک موقف نا مناسب خودرا احساس میکرد . او خوردن ذکات را شرم و ننگ میدانست ، و بازی کردن بادین یعنی جواز و مجاز بودن حیله ی شرعی را شرم و ننگ بالاتر ازآن . بعقیده ی او ازیک طرف درد بیگانه ، درد کوچی هاییکه  بیرحمانه تمام احساسات و غرور ملی ما را زیرپاه کرده دست تعرض بمال و جان ما دراز میکنند، از طرف دیگر درد ازخود که سوزش بد تر از درد بیگانه است یعنی قریه دار و ملای مکتب و سید ها که حد ومرز قومی، مذهبی  ، انسانی و اخلاقی را نمیشناسند و برای ارضای غریزه ی حیوانی خود یعنی پول و قدرت حاضر به پامال کردن تمام معنویات و شئونات انسانهای فقیر که اکثریت مطلق اهالی منطقه را تشکیل میدهند ، میباشند.

اکنون همین حاجی آغا در تبانی و همکاری با قریه دار  آماده ی تحقیر و توهین  بننگ و غیرت و ناموس بابه موسی بودند . بابه موسی با خود فکر کرد : " موگه از پنج دختر یکشی خمسی یه  . چقس بیعقله ای مردم که فرق بین آدم و مال کده نمیتی نن. اگه کس پنج دانه باچه دشته باشه ؟ یا پنج دانه خاتو؟ داو صورت چوطور موشه ؟  و دیگه اییکه  حاجی آغا د مورد خمس که مال خودشی یه ، هم از حیله ی شرعی کار خواد بگره ؟ و.... "

بابه موسی بفکر سخنان دیشب زنش که میگفت بدون فکر کردن هیچ گپه قبول نکو ، افتاد و تصمیم گرفت که این ننگ را نمیپذیرد و هرچه بادا باد از خوردن ذکات و قبولی اسب قریه دار بعنوان ذکات اباء و امتناع می ورزد.

حاجی آغا که جواب فی الفور از بابه موسی نشنید ، بار دیگر با صدای آمرانه از او پرسید:

ـ بوبه موسی تورو میگم غبول داری ؟

 بابه موسی با تمام غرور و غیرت هزارگی اش که حاضر بود از گرسنگی جان دهد و گدایی و بی ننگی را نپذیرد با تمام صداییکه در گلو و حنجره اش داشت ، با آن صداییکه  در زندگی روزمره اش کمتر اتفاق می افتاد تا چنین حرف بزند گفت:

نه !  ارگز نه !  به ایچ صورت مه قبول ندروم .

و با گفتن این جمله از جایش برخاست و بطرف دروازه بحرکت شد.

حاجی آغا طرف قریه دار دید و قریه دار بچشمان حاجی آغا خیره گردید ، هیچیکی از آنها از بابه موسی ایکه از دیدگاه آنها یک آدم عاجز و بیچاره بود ،  توقع چنین جرئت را که آنها گستاخی نامیدند ، نداشت.

بابه موسی بدون آنکه خدا حافظی کرده  و یا خانه آبادی گفته باشد از دروازه خارج شده ، سید ملا و قریه دار را در بند جال و جنجالیکه خودشان بافته بودند ، در حال دست و پاه زدن بگذاشت.

دمادم صبح بود . حلیمه هنوزهم خواب نبود که صدای شوردادن زنجیر دروازه ی بیرونی خانه را شنید. او طرف دروازه دویده و بدون آنکه بپرسد کیست ؟ تمبه چوب دروازه را برداشته و در راباز نمود.

بابه موسی با تمام غرور وسربلندی در مقابل دروازه ایستاده و لبخندی را که در سالهای اخیر هرگز برلبانش نقش نبسته بود ، بر لب داشت.

حلیمه از دیدن شوهر و لبخند او که حتی در فضای نیمه تاریک هوا بخوبی دیده میشد ، اندکی ترسید. آری! حلیمه فراموش کرده بود که شوهرش برای آخرین بار چه وقت چنین لبخندی را برلب داشته بود ، بناءٌ با عجله تمام پرسید :

توچوطوری ؟

موسی ویرا ببغل کشیده و گفت :

ـ د تمام زندگی خو امیقس ایساس خوشی نموکدوم که آلی مونوم . موفامی مه گفتوم نه ! مه نه گفتوم ! مه آزادوم ، مو آزادی!...

حلیمه هیچ بسخنان شوهرش نمیفهمید که او چه میگوید و با عجله اورا بخانه آورده و جویای مفصل مطلب شد. موسی تمام جریان را با او درمیان گذاشته و حکایت کرد.حلیمه که در ابتدای اول لرزه ی خفیفی ، ازترس ازدست دادن زنجیر های بردگی قریه دار بر اندامش مستولی شده بود ، آهسته آهسته سرحال آمده ، خون در رگهایش گرم تروگرمتر گردیده و در دل بشوهرش افتخار کرده میرفت.

وقتیکه سخنان موسی به آخر رسید ، حلیمه با اشک در چشمان و خنده برلبانش مانند شب اول عروسی اش موسی را در بغل کشیده ، اورا بوسیده و برایش یک کلمه گفت:

ـ آفرین !   

و این یک کلمه برای موسی ارزش یک دنیا خوشبختی را داشت . او خودرا برای لحظه ی دوباره مرد جوان احساس کرده و بیاد همان جوانیهایش در همان دمادم صبح قصرهای مرمرینی را در کره های ماه و مریخ برای خانمش آباد نمود.

سر از همان روز موسی و فامیلش بطور دیگری بزندگی فکر نموده ، گوساله و مادگاورا را بفروش انداخته و در زمان کم بفروش رسانیدند.  موسی  قرضهای ماما نصرورا که حالا با شترها و بز ها و گوسفندهای خود با تمام سگ و سکور خود  تمام نقاط حاکم و محکوم منطقه را درتصرف خود داشت  پرداخت.  او  پول باقیمانده قمت گاو و گوساله را خرچی راه نموده به امید وآرزوی خوشبختی زن واولادش با تمام فامیل روانه شهر کابل گردیدند.

                                                                                   2/06/2009                

                                                                                     م. زردادی

* کودری ـ تپه 

* اوشلوـ یکنوع ماده ایکه منشه نباتی داشته و آنرا در آب جوشیکه با آن کالا را می شستند می                               انداختند .

* شورماغ ـ یکنوع نمک القلی دار است که در جاهاییکه بهار سال سطح آبهای زیر زمینی بالا باشد ، بعد از خشک شدن آب ، بشکل پودرهای سفید ، در روی زمین نمایان میگردند. مردم این سفیدی های پودر نما را جمع کرده در آب حل نموده وبا آن  لباسهای خودرا می شستند.

* بوربی پای ـ کری پای

* قووغ یک نوع بوته است که رنگ مایل بسفیدی دارد.